منوی اصلی
رازهای نگفته
آسمان بار امانت نتوانست کشید .... قرعه فال به نام من دیوانه زدند
  • علیرضا فلاح یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 01:55 ق.ظ نظرات ()
    گاهی وسوسه می شوم مثل سالهای  1372 تا 78 محل فعالیت خود را در تهران قرار دهم .
    اما نمی دانم چرا ، بخصوص این سالها ، از این شهر وحشی می ترسم !
    از معماری آن ، فضای آن ، هوای مسمومش و گاهی البته از مردمانش که این روزها همسایه ما در روستاهایمان هستند !

    پ . ن :  تا حالا که اینجوری بوده ،
    اول اینجا می نوشتم ، سپس توی فیسبوک و گوگل پلاس و ... بازنشر می کردم.
    ایندفعه عکس شد ، اول اونجا نوشتم ، حالا اینجا باز نشر می کنم ! / 402

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 01:55 ق.ظ نظرات ()
    گاهی وسوسه می شوم مثل سالهای  1372 تا 78 محل فعالیت خود را در تهران قرار دهم .
    اما نمی دانم چرا ، بخصوص این سالها ، از این شهر وحشی می ترسم !
    از معماری آن ، فضای آن ، هوای مسمومش و گاهی البته از مردمانش که این روزها همسایه ما در روستاهایمان هستند !

    پ . ن :  تا حالا که اینجوری بوده ،
    اول اینجا می نوشتم ، سپس توی فیسبوک و گوگل پلاس و ... بازنشر می کردم.
    ایندفعه عکس شد ، اول اونجا نوشتم ، حالا اینجا باز نشر می کنم ! / 402

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 02:01 ق.ظ نظرات ()
     لطف خدا بار دیگر شامل حال من شد که فرصت کردم برنامه " رازهای نگفته " را شروع کنم.
    در این دوره جدید ، تا حالا 6 برنامه را ضبط کردم و همزمان مشغول تدوین آن هستم .
    پخش آن احتمالا از پنج شنبه هفته آتی شروع می شود.
    هنگام ضبط یک حس و حال وجود دارد و به وقت تدوین یک حس و حال دیگر ...
    لذت خاصی دارد . 4 تا 5 سال از این لذت مقدس ، بواسطه مدیریت در سازمان ، دور بودم / 401
     
    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 02:01 ق.ظ نظرات ()
     لطف خدا بار دیگر شامل حال من شد که فرصت کردم برنامه " رازهای نگفته " را شروع کنم.
    در این دوره جدید ، تا حالا 6 برنامه را ضبط کردم و همزمان مشغول تدوین آن هستم .
    پخش آن احتمالا از پنج شنبه هفته آتی شروع می شود.
    هنگام ضبط یک حس و حال وجود دارد و به وقت تدوین یک حس و حال دیگر ...
    لذت خاصی دارد . 4 تا 5 سال از این لذت مقدس ، بواسطه مدیریت در سازمان ، دور بودم / 401
     
    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح پنجشنبه 21 فروردین 1393 06:48 ق.ظ نظرات ()
    هر کجا باشم ، هستم
    پنجره ، فکر ، هوا ، عشق و زمین
    مال من است

    «سهراب سپهری»

    1 - همه چیز زیباست . زمین ، آسمان ، زندگی ، مردم ، بودن زیباست !
    2 - همه چیز تلخ است . سیاه است زمین و زمان ، همه منفورند ، همه مردم نادان ، بدجنس و نفرت انگیزند و زندگی سیاه چالی پیش نیست !

    1و2 -  زندگی ، محیط اطراف ما ، همه محصول اندیشه و ذهن ماست . اگر شاد باشیم ، همه چیز زیباست و اگر غمگین ، همه چی تلخ ، خوبست منطقی باشیم ! / 400

    نیاوران - سوم تیرماه 1374


    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح پنجشنبه 21 فروردین 1393 06:48 ق.ظ نظرات ()
    هر کجا باشم ، هستم
    پنجره ، فکر ، هوا ، عشق و زمین
    مال من است

    «سهراب سپهری»

    1 - همه چیز زیباست . زمین ، آسمان ، زندگی ، مردم ، بودن زیباست !
    2 - همه چیز تلخ است . سیاه است زمین و زمان ، همه منفورند ، همه مردم نادان ، بدجنس و نفرت انگیزند و زندگی سیاه چالی پیش نیست !

    1و2 -  زندگی ، محیط اطراف ما ، همه محصول اندیشه و ذهن ماست . اگر شاد باشیم ، همه چیز زیباست و اگر غمگین ، همه چی تلخ ، خوبست منطقی باشیم ! / 400

    نیاوران - سوم تیرماه 1374


    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح پنجشنبه 21 فروردین 1393 06:38 ق.ظ نظرات ()
    جان هایتان از رنج گرسنگی در عذاب است
    با آنکه میوه دانش
    فراوان تر از سنگ های دره هاست

    قلب هایتان
    از تشنگی می پژمرد، با آنکه
    چشمه آب حیات
    گرد خانه هایتان جاریست
    چرا از آن نمی نوشید !؟

    دریا جزر و مدش را دارد
    ماه بدر کامل و هلالش را
    و زمان ، زمستان و تابستانش را
    و همه چیز
    چونان سایه خدایی زاده شده
    -  گردان میان زمین و خورشید -
    نه در تعغیر است، نه در گذر ،
    پس چرا
    در تلاشید که چهره اش را زشت جلوه دهید ؟

    جبران خلیل جبران / 399

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح پنجشنبه 21 فروردین 1393 06:38 ق.ظ نظرات ()
    جان هایتان از رنج گرسنگی در عذاب است
    با آنکه میوه دانش
    فراوان تر از سنگ های دره هاست

    قلب هایتان
    از تشنگی می پژمرد، با آنکه
    چشمه آب حیات
    گرد خانه هایتان جاریست
    چرا از آن نمی نوشید !؟

    دریا جزر و مدش را دارد
    ماه بدر کامل و هلالش را
    و زمان ، زمستان و تابستانش را
    و همه چیز
    چونان سایه خدایی زاده شده
    -  گردان میان زمین و خورشید -
    نه در تعغیر است، نه در گذر ،
    پس چرا
    در تلاشید که چهره اش را زشت جلوه دهید ؟

    جبران خلیل جبران / 399

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح دوشنبه 26 اسفند 1392 04:58 ق.ظ نظرات ()


    خیلی زمان به آغاز سال نو نمانده است
    دیروز سال نو شد و شد 1392
    و فردا می شود 1393
    و در چشم به هم زدنی ، درست پس فردا می شود آغاز سال 1394
    از خیلی مو ضوعات می خواستم بنویسم ، وقت نشد
    نه اینکه مشغول خانه تکانی باشم ، نه ! خانه دنیا خراب است و خانه آخرت ویران
    خانه تکانی دل هنوز مانده
    واقعا وقت نداشتم
    گاهی این حوالی ، در فضای شبکه های مجازی پرسه می زدم اما وقت نوشتن نبود
    حالا به روستای پدری خود برای تعطیلات نوروز می روم .
    آغاز سال نو مبارک همه باشد. / 398

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح دوشنبه 26 اسفند 1392 04:58 ق.ظ نظرات ()


    خیلی زمان به آغاز سال نو نمانده است
    دیروز سال نو شد و شد 1392
    و فردا می شود 1393
    و در چشم به هم زدنی ، درست پس فردا می شود آغاز سال 1394
    از خیلی مو ضوعات می خواستم بنویسم ، وقت نشد
    نه اینکه مشغول خانه تکانی باشم ، نه ! خانه دنیا خراب است و خانه آخرت ویران
    خانه تکانی دل هنوز مانده
    واقعا وقت نداشتم
    گاهی این حوالی ، در فضای شبکه های مجازی پرسه می زدم اما وقت نوشتن نبود
    حالا به روستای پدری خود برای تعطیلات نوروز می روم .
    آغاز سال نو مبارک همه باشد. / 398

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح جمعه 25 بهمن 1392 05:54 ق.ظ نظرات ()
    دل که یهو بگریزد، معلوم نیست که آدم را به کجا بکشاند ؟
     یهو می بینی سر از یک امام زاده  در آوردی . جایی در دل صحرا ، که درخت دورش کاشته اند و دو تا گلدسته و زمین که اموات را در آغوش گرفته و سپس یک بنای تازه  ساز .
     می روی که به ضریح داخل امام زاده بچسبی و ببوسیش و دعا کنی که صدای گریه جوانی را می شنوی !
     وای چه هق هقی می کند ! از چه درد می نالد و از خدا چه می خواهد ؟
    دلت می گیرد که چه چیزی ساده ، چه آرزوی بچه گانه ای تو را به اینجا کشانده ! چه  خواسته های ناچیزی ... و در آن فضای روحانی ، دعا که می کنی تازه یادت می آید نه زندگی مجموعه ای است از همین آرزوها و خواسته ها ی جزئی وحتی ناچیز ونمی شود کسی را به این خواسته ها سرزنش کرد .
    و تا بیایی چیزی بخواهی دلت می رود پیش آن جوان که می نالد و دلت می گیرد و دوباره یادت می آید که انسان به همین خواسته ها و آرزوها زنده است . انسان به واسطه همین نیازهاست که با خدا رابطه برقرار می کند . این گریه هاست ، این دردهاست ، این استغاثه هاست که او را به خدا پیوندمی دهد .
    آنوقت دیگر برای خودت چیزی نمی خواهی یا مانند همیشه آهی می کشی و بیرون می آیی .
    تنگ غروب شده و در خیابانهای خلوت این شهر غریب  پرسه می زنی . سیگاری می گیرانی  و دودش را با ولع تو  می بری و سپس   بیرون می فرستی ...
    صدای از آن دور می آید . صدای اذان . برادرت بلال چه حزن انگیز می خواند و توصدای دلنشین او را از ورای حصار سترک تاریخ می شنوی . دلت پَر می گیرد  و به آنجایی می رود که آرزویش را داری .
    سر راهت مسجدی است . مسجد جامع و صدای اذان نوجوانی شنیده می شود . بی اختیار ، تو می روی  و از آب حوض وسط حیاط ، چند مشت بر میداری و وضو می سازی . حتی آنقدر دلت وا می شود که چند مشت آب به درون روده هات می فرستی تا دلت خنک شود . حتی ذره ای اهمیت  نمی دهی که این آب بهداشتی است یا نیست !
    توی  مسجد از هوای بیرون نیز خنک تر است . همه جا با نور مهتابی روشن و صدای زمزمه کسانی که فرادا نماز می خوانند به آواز چلچله ها و صدای  سحر انگیز دسته ای از پرندگان صبحگاهی می ماند . زمانی که چشمانت زودتر از چشمان خورشید گشوده می شود ، خنکای صبحگاهی را حس می کنی و سپس روشنی که سر می زند، آواز دسته جمعی پرنده ها و زمین و آسمان شروع می شود .
    به نماز می ایستی و نمی دانی بگریی یا از شادی لبخند به لب بیاوری . صدای ترک خوردن دل را که می شنوی ، می دانی که گریه در راه هست و بی اختیار چشمانت به اشک می نشیند . کودکان در حال نماز خواندن و پیرمردی نحیف نیز کنار تو در حال رکوع و سجود . او سالهاست ، خیلی سالهاست که چنین می کند .
     بیرون می آیی . همه جا تاریک شده و نسیم خنکی ، چهره ات را نوازش می کند .
    سبکبال تر از همیشه به خانه بر می گردی . دیگر تا مدتها دلت بهانه نمی گیرد .... / 397

    حصارک کرج - سه شنبه – غروب 1375/3/29

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح جمعه 25 بهمن 1392 05:54 ق.ظ نظرات ()
    دل که یهو بگریزد، معلوم نیست که آدم را به کجا بکشاند ؟
     یهو می بینی سر از یک امام زاده  در آوردی . جایی در دل صحرا ، که درخت دورش کاشته اند و دو تا گلدسته و زمین که اموات را در آغوش گرفته و سپس یک بنای تازه  ساز .
     می روی که به ضریح داخل امام زاده بچسبی و ببوسیش و دعا کنی که صدای گریه جوانی را می شنوی !
     وای چه هق هقی می کند ! از چه درد می نالد و از خدا چه می خواهد ؟
    دلت می گیرد که چه چیزی ساده ، چه آرزوی بچه گانه ای تو را به اینجا کشانده ! چه  خواسته های ناچیزی ... و در آن فضای روحانی ، دعا که می کنی تازه یادت می آید نه زندگی مجموعه ای است از همین آرزوها و خواسته ها ی جزئی وحتی ناچیز ونمی شود کسی را به این خواسته ها سرزنش کرد .
    و تا بیایی چیزی بخواهی دلت می رود پیش آن جوان که می نالد و دلت می گیرد و دوباره یادت می آید که انسان به همین خواسته ها و آرزوها زنده است . انسان به واسطه همین نیازهاست که با خدا رابطه برقرار می کند . این گریه هاست ، این دردهاست ، این استغاثه هاست که او را به خدا پیوندمی دهد .
    آنوقت دیگر برای خودت چیزی نمی خواهی یا مانند همیشه آهی می کشی و بیرون می آیی .
    تنگ غروب شده و در خیابانهای خلوت این شهر غریب  پرسه می زنی . سیگاری می گیرانی  و دودش را با ولع تو  می بری و سپس   بیرون می فرستی ...
    صدای از آن دور می آید . صدای اذان . برادرت بلال چه حزن انگیز می خواند و توصدای دلنشین او را از ورای حصار سترک تاریخ می شنوی . دلت پَر می گیرد  و به آنجایی می رود که آرزویش را داری .
    سر راهت مسجدی است . مسجد جامع و صدای اذان نوجوانی شنیده می شود . بی اختیار ، تو می روی  و از آب حوض وسط حیاط ، چند مشت بر میداری و وضو می سازی . حتی آنقدر دلت وا می شود که چند مشت آب به درون روده هات می فرستی تا دلت خنک شود . حتی ذره ای اهمیت  نمی دهی که این آب بهداشتی است یا نیست !
    توی  مسجد از هوای بیرون نیز خنک تر است . همه جا با نور مهتابی روشن و صدای زمزمه کسانی که فرادا نماز می خوانند به آواز چلچله ها و صدای  سحر انگیز دسته ای از پرندگان صبحگاهی می ماند . زمانی که چشمانت زودتر از چشمان خورشید گشوده می شود ، خنکای صبحگاهی را حس می کنی و سپس روشنی که سر می زند، آواز دسته جمعی پرنده ها و زمین و آسمان شروع می شود .
    به نماز می ایستی و نمی دانی بگریی یا از شادی لبخند به لب بیاوری . صدای ترک خوردن دل را که می شنوی ، می دانی که گریه در راه هست و بی اختیار چشمانت به اشک می نشیند . کودکان در حال نماز خواندن و پیرمردی نحیف نیز کنار تو در حال رکوع و سجود . او سالهاست ، خیلی سالهاست که چنین می کند .
     بیرون می آیی . همه جا تاریک شده و نسیم خنکی ، چهره ات را نوازش می کند .
    سبکبال تر از همیشه به خانه بر می گردی . دیگر تا مدتها دلت بهانه نمی گیرد .... / 397

    حصارک کرج - سه شنبه – غروب 1375/3/29

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح یکشنبه 20 بهمن 1392 03:55 ق.ظ نظرات ()
    زخاک آفریدت خداوند پاک                                       پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
    حریص و جهانسوز و سرکش مباش                          زخاک آفریدندت آتش مباش
    چو گردن کشید آتش هولناک                                  به پیچارگی تن بیفدات خاک
    چون آن سرفرازی نبود ، این کمی                             از آن دیو کردند از این آدمی
    یکی قطره باران ز ابری چکید                                   خجل شد چو پهنای دریا بدید
    که جایی که دریاست من کیستم ؟                          اگر او هست ، حقا که من نیستم
    چو خود را به چشم حقارت بدید                               صدف در کنارش به جان پرورید
    سپهرش به جایی رسانید کار                                  که شد نامور لولو شاهوار
    بلندی از آن یافت کو پست  شد                               در نیستی کوفت تا هست شد .
    تواضع کند هوشمند گزین                                       نهد شاخِ پر میوه ، سر برزمین

    بوستان سعدی -  باب چهارم ، در تواضع

    سعدی شرین سخن ، در آغاز باب تواضع ، به قصه آفرینش انسان اشاره می کند و برتری خاک بر آتش را به لحاظ رعایت  فروتنی ، با ابیاتی شیوا بیان می کند .
    در مقابل آسمان ، زمین است و خاک پاک ، همیشه افتاده زیر پا ، اما کسی هست نداند که از همین خاک آفریده شدیم و درنهایت به خاک باز می گردیم !؟
    آیا خداوند نمی دانست که آتش لطیف است و زیبا !؟  پس چرا از خاک انسان را آفرید؟ مگر نه اینکه برای کرنش و افتادگی خاک ؟
    خداوند تبارک و تعالی موجودی را برای پرسش می خواست .  موجودی که طغیان نکند .  لهیب نکشد و اگر فرشته ها را از غیر خاک و از جنس نور آفرید ، تمامی شهوات و احساس را از آنها گرفت . فرشته ها پیرمرد دربندی را می مانند که دم از زهد و تقوا می زنند !
    آتش سرکش است و لهیب می کشد ، پس شایستگی برای سرشت شدن موجودی که عبادت و افتادگی به درگاه خالق بهترین و زیباترین مفهوم وجودی او باشد ، را نداشت .
    از خاک آفریده شدیم و به خاک باز می گردیم . خاک افتاده است و باید به بندگی بیفتیم . نه آنکه از جنس آتش بود و سرکشی کرد و به خاک نیفتاد و مغضوب درگاه الهی شد .
    ***
    استاد مطهری (ره) در کتاب ( انسان کامل ) بحث  زیبایی را در باب " کشتن نفس " و تفاوت آن با  " پرورش عزت نفس "  مطرح می کند . او به اعتقادات پاره ای از عرفا برای کشتن نفس ، که اساس تزکیه هست می پردازد که در واقع کشتن عزت نفس است !
     از اساس هیچ انگاشتن خود در مقابل دیگران غلط و تهی است . فلذا اگر نیت حضرت سعدی در بیت هفتم  شعر ، همان اندیشه عرفای آنچنانی باشد ، حقارت ، کشتن عزت نفس ، این نیز همان باشد که استاد مطهری فرمودند . چون خدواند زمانی که انسان را خلق کرده ، از این خلق به خود درود فرستاد و خود را تحسین کرد از این احسن الخالقین خود !
    پس برای  نفس  و ارزش انسان ، ارزشی مضاعف قائل است و شکستن این عزت و ارزش تا مرحله رسیدن به حقارت ، نوعی گناه است و دهن کجی به خلقت .
    اما نیت جناب سعدی چنین نیست . سعدی اشاره ندارد به کرنش کوچک در مقابل بزرگ ، بلکه در مقام بنده گی هست برای قطره در برابر دریا . کرنش و به خاک افتادن بنده برای بنده نیست ، قطره برای دریا هست ، جزیی از کل برای کل ! چون از کل است ، به کل کرنش می کند .
    چون قطره خودش از دریا است ، وسعت دریا را ، بی انتهایی آنرا می بیند ، دم از نیستی می زند وگرنه قطره خود می داند که  چیست .
    اشاره است به بنده که اگر به درک خالق نائل آید ، وسعت لطف و کرم ، نامحدودی او را به ذهن بیاورد ، بی شک دم از نیستی خواهد زد و اعتراف خواهد کرد که هر آنچه هست ، اوست .
    حالا نتیجه این به خاک افتادن چیست ؟ پاداش این دم از نیستی زدن چیست ؟
    مروارید !
    برای آن قطره و دریا ، در آغوش صدف خسبیدن و مبدل به مروارید شدن است و برای بنده نیز دم از نیستی در مقابل پروردگار زدن و کرنش و افتادگی در مقابل او ، رسیدن به وصال و لقای اوست .
    بنده چون به خاک می افتد، در مقابل خالق ، خود را هیچ می پندارد ، به راز  معرفت آگاه می شود و در آغوش (عشق) ، صدف دریا ، به مرواریدی زیبا بدل می شود که خداوند او را افضل تر از فرشته گان میداند و شایسته خلیفه الهی .
    در نهایت پندی می دهد سعدی ، در باب تواضع و آن مثل مشهور که :

    " درختی که پربار است سرش به زیر است ". / 396

    _______________________________________________________________

    این یادداشت در آذر 1375 در دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرضا اصفهان قلمی شد .

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح یکشنبه 20 بهمن 1392 03:55 ق.ظ نظرات ()
    زخاک آفریدت خداوند پاک                                       پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
    حریص و جهانسوز و سرکش مباش                          زخاک آفریدندت آتش مباش
    چو گردن کشید آتش هولناک                                  به پیچارگی تن بیفدات خاک
    چون آن سرفرازی نبود ، این کمی                             از آن دیو کردند از این آدمی
    یکی قطره باران ز ابری چکید                                   خجل شد چو پهنای دریا بدید
    که جایی که دریاست من کیستم ؟                          اگر او هست ، حقا که من نیستم
    چو خود را به چشم حقارت بدید                               صدف در کنارش به جان پرورید
    سپهرش به جایی رسانید کار                                  که شد نامور لولو شاهوار
    بلندی از آن یافت کو پست  شد                               در نیستی کوفت تا هست شد .
    تواضع کند هوشمند گزین                                       نهد شاخِ پر میوه ، سر برزمین

    بوستان سعدی -  باب چهارم ، در تواضع

    سعدی شرین سخن ، در آغاز باب تواضع ، به قصه آفرینش انسان اشاره می کند و برتری خاک بر آتش را به لحاظ رعایت  فروتنی ، با ابیاتی شیوا بیان می کند .
    در مقابل آسمان ، زمین است و خاک پاک ، همیشه افتاده زیر پا ، اما کسی هست نداند که از همین خاک آفریده شدیم و درنهایت به خاک باز می گردیم !؟
    آیا خداوند نمی دانست که آتش لطیف است و زیبا !؟  پس چرا از خاک انسان را آفرید؟ مگر نه اینکه برای کرنش و افتادگی خاک ؟
    خداوند تبارک و تعالی موجودی را برای پرسش می خواست .  موجودی که طغیان نکند .  لهیب نکشد و اگر فرشته ها را از غیر خاک و از جنس نور آفرید ، تمامی شهوات و احساس را از آنها گرفت . فرشته ها پیرمرد دربندی را می مانند که دم از زهد و تقوا می زنند !
    آتش سرکش است و لهیب می کشد ، پس شایستگی برای سرشت شدن موجودی که عبادت و افتادگی به درگاه خالق بهترین و زیباترین مفهوم وجودی او باشد ، را نداشت .
    از خاک آفریده شدیم و به خاک باز می گردیم . خاک افتاده است و باید به بندگی بیفتیم . نه آنکه از جنس آتش بود و سرکشی کرد و به خاک نیفتاد و مغضوب درگاه الهی شد .
    ***
    استاد مطهری (ره) در کتاب ( انسان کامل ) بحث  زیبایی را در باب " کشتن نفس " و تفاوت آن با  " پرورش عزت نفس "  مطرح می کند . او به اعتقادات پاره ای از عرفا برای کشتن نفس ، که اساس تزکیه هست می پردازد که در واقع کشتن عزت نفس است !
     از اساس هیچ انگاشتن خود در مقابل دیگران غلط و تهی است . فلذا اگر نیت حضرت سعدی در بیت هفتم  شعر ، همان اندیشه عرفای آنچنانی باشد ، حقارت ، کشتن عزت نفس ، این نیز همان باشد که استاد مطهری فرمودند . چون خدواند زمانی که انسان را خلق کرده ، از این خلق به خود درود فرستاد و خود را تحسین کرد از این احسن الخالقین خود !
    پس برای  نفس  و ارزش انسان ، ارزشی مضاعف قائل است و شکستن این عزت و ارزش تا مرحله رسیدن به حقارت ، نوعی گناه است و دهن کجی به خلقت .
    اما نیت جناب سعدی چنین نیست . سعدی اشاره ندارد به کرنش کوچک در مقابل بزرگ ، بلکه در مقام بنده گی هست برای قطره در برابر دریا . کرنش و به خاک افتادن بنده برای بنده نیست ، قطره برای دریا هست ، جزیی از کل برای کل ! چون از کل است ، به کل کرنش می کند .
    چون قطره خودش از دریا است ، وسعت دریا را ، بی انتهایی آنرا می بیند ، دم از نیستی می زند وگرنه قطره خود می داند که  چیست .
    اشاره است به بنده که اگر به درک خالق نائل آید ، وسعت لطف و کرم ، نامحدودی او را به ذهن بیاورد ، بی شک دم از نیستی خواهد زد و اعتراف خواهد کرد که هر آنچه هست ، اوست .
    حالا نتیجه این به خاک افتادن چیست ؟ پاداش این دم از نیستی زدن چیست ؟
    مروارید !
    برای آن قطره و دریا ، در آغوش صدف خسبیدن و مبدل به مروارید شدن است و برای بنده نیز دم از نیستی در مقابل پروردگار زدن و کرنش و افتادگی در مقابل او ، رسیدن به وصال و لقای اوست .
    بنده چون به خاک می افتد، در مقابل خالق ، خود را هیچ می پندارد ، به راز  معرفت آگاه می شود و در آغوش (عشق) ، صدف دریا ، به مرواریدی زیبا بدل می شود که خداوند او را افضل تر از فرشته گان میداند و شایسته خلیفه الهی .
    در نهایت پندی می دهد سعدی ، در باب تواضع و آن مثل مشهور که :

    " درختی که پربار است سرش به زیر است ". / 396

    _______________________________________________________________

    این یادداشت در آذر 1375 در دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرضا اصفهان قلمی شد .

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح سه شنبه 15 بهمن 1392 05:04 ق.ظ نظرات ()


    زمستان 1386 برف آمد وحالا.
    ابوالفضل تازه به دنیا آمده بود . افراتخت بودیم  و حالا در ساری ، پسرکم دارد برف بازی می کند!
    او سرخوش از برف بازی و من مثل اکثر هم استانی هایم نگران قطع شدن جریان گاز ...
    مازندران ته خط لوله گاز است و برادران تهرانی ما حتما به فکر ما نیستند !!
    اینجا با قطع آب و برق و گاز در بعضی از شهرهای شمال ، دادشان به هوا رفت وعیش ییلاقی شان بهم خورد و البته در تهران ، سایر برادران یک چهارم گاز کشور را مصرف می کنند و بی خیال ...
    شب وقتی گوینده خبرتلوزیون از رکورد مصرف گاز توسط برادران عزیز تهرانی در همین ایامی که گاز روستاهای مازندران ، یکی یکی قطع می شود گفت و اینکه یک چهارم انرژی کشور را آنها مصرف می کنند و عین خیالشان هم نیست ، ... خب هیچی نگفتم و به هیچی فکر نکردم !!
    از خیلی وقت پیش می دانستم که تهران همه ایران است ! / 395

    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 21 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic