علیرضا فلاح سه شنبه 10 دی 1392 09:56 ق.ظ نظرات ()
مدتی قبل یکی از خواننده گان وبلاگم کامنتی برایم گذاشت که بیشتر توهین به خودش بود تا نقد دیدگاه  من !
عکس پروفایل خودم را که عوض کردم ، این همکارنه چندان خوب من ، بهانه پیدا کرد برای عقده گشایی ! تیر در تاریکی انداخت با عنوان جعلی " سایه خیال " در حالیکه از نوع نگارش و استخدام کلمات او ، به سادگی هویتش برایم آشکار شد . اگر نامش را می نوشت ، تصور می کردم منتقدی جدی هست و تا کنون در موردش اشتباه فکر می کردم ، اما ای کاش در تاریکی خود ساخته خود ، تیر نمی انداخت !
آنقدر خودش و کامنتش برایم بی اهمیت بود که شاید 3 ماه فرصت نکردم جوابش را بدهم و بکلی از یادم رفت . امروز بین نوشته های پوشه وبلاگم ، کامنت ایشان را دیدم ...
فرمودند :

متاسفانه در مملکتی هستیم که البته شما بسیار زیاد هوادارش شدی و هستی و خواهی بود به دلایلی (...)!
از اینکه عکست را با زمینه هاله نور عوض کردی خرسندم!
و از اینکه اکنون رو به ما لبخند می زنی بس فزاینده خرسندم!
اما اینکه در همه نوشته هایت شعار و واژگان عجیب عربی می انگاری در عجب نیستم! در زمانه ای که همه مان به ریا و ترد عقاید باطنی متوسلیم چه انگاره ی عجیبی است که لبخندت از سر سادگی نباشد برادر!
اخوی! به تصادف وبلاگت را یافتم!
فیلمسازی هستی که پیشه ات در عقبه ای از نگاه مذهبی و سیاسی و توسلت به انسانهای خدایی و خدایان انسانی و کنایه ات به مبلغان و صاحبان البته مرتبه پایین ! دیده نمی شود.
برای که می نویسی!؟
برای چه می نویسی!؟
اصلا چه می نویسی!؟
چه روز قشنگی است که تو را( شما را) در پهنه ی ژرفی از آرزوهای محال لبخند ببینم که تا هست روز هست و هوا هست و نفس هم.
برادر بسیجی ، جانباز ، ایثارگر ، متدین ، ساده زیست ، اهل ته ریش ، اهل دل ، اهل خانواده و فرزند، ما را چه به لبخند!
لبخند مال شماهاست که به اربابانتان وصلید یا بهتر بگویم خودتان خودتان را وصل می کنید!
لبخندت را از ما نگیر!
که ما با همین لبخند خوشیم در زمانه ای که جز اشک و خون دل خوردن و لعن و نفرین به خود فرستادن و خود را خوار انگاشتن کار دیگری از دستمان بر نمی آید.
از ترس شخصیت های پیرامونت بگذار ناشناس بمانیم.
بگذار سایه ای از خیال بمانیم .

و اما پاسخ من ،

همکارنه چندان عزیز!
من فقط روزها بیرون می آیم ... / 385