علیرضا فلاح سه شنبه 11 آذر 1393 08:15 ق.ظ نظرات ()

توی بازار تجریش ، بعدش کوچه و پس کوچه ها ، تنگ غروب ، توی خیابونها ، مردم همینجور توی هم می لولیدند . من نیز هم .
هیاهو می کردند . همهمه می کردند . هر کس دنبال کاری و هرجوانی دنبال نگاهی !
هر کدام در هزار توی خیال خود . من نیز هم .
 توی چهره شان همه چی مشهود بود . به خیلی چیزها فکر می کردند ، الا زندگی !
 راستی زندگی چی هست که هیچکدام ما – شاید – به آن نمی اندیشیم ؟
زندگی – حقیقاً چیست ؟
آنها داشتند زندگی می کردند ، همین حرکات ، حرفها ، نگاهها ، به دنبال چیزی بودن در هزار توی خیال خود گم شدن ، همه اینها زندگی بود .
همشان داشتند لحظه ای زندگی می کردند . برشی از زندگی آنها ، اینجا بود ولی نمی اندیشیدند که زندگی چیست ؟
همه ما داریم زندگی می کنیم ولی  نمیدانیم  زندگی چیست ؟  / 414

 محمد صادق سینا - تجریش 1374/3/31