علیرضا فلاح جمعه 23 تیر 1391 01:41 ق.ظ نظرات ()
یک سخنران مشهور، سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد.

او پرسید : "چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟"
دست ها بالا رفت.

او گفت : "من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم. اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم."
او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید : "چه کسی هنوز این بیست دلاری را می خواهد؟"
باز هم دست ها بالا بودند.

او جواب داد : "خوب. اگر این کار را کنم چه؟"
او پول را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد. سپس آن را برداشت و گفت : "مچاله و کثیف است؛ حالا چه کسی آنها را می خواهد؟"
بازهم دستها بالا بودند.
سپس گفت :
 "هیچ اهمیتی ندارد که من با این پول چه کردم. شما هنوز هم آن را می خواهید. چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزد."

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم؛ و با نیرنگ عده ای درهم می شکنیم .
گاهی برای اعتقاد و عرقی که داریم از همه چی می گذریم ، اما نه تنها پاسخ شایسته دریافت نمی کنیم ، بلکه به شکل دردمندانه ای رها می شویم و...
و تصورمی شود که بی ارزش شده ایم.
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.
ما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم.

       سنگ در برکه می‌اندازد و می‌پندارد      با همین سنگ زدن ماه بهم می‌ریزد